نتايج تحقيقات انجام شده نشان مي دهد كه 20 دقيقه تماشاي آكواريوم تا 48 ساعت به حفظ نشاط و شادابي روحيه انسان كمك مي كند. بدين سان ما بر اساس ايده اي نو از يك روانشناس ايراني تلاش كرده ايم تا طبيعت را به خانه شما بياوريم. لذا مجموعه اي زيبا و دلنشين تحت عنوان آبشار خانگي را تهيه كرده ايم كه شامل يك فضاي شيشه اي با چندين طبقه در طرحها و اندازه هاي مختلف مي باشد كه در طرح آبشارگون، آب از روي اين طبقات به كف محفظه سرازير مي شود و در طرح باراني، ذرات آب به صورتي شبيه قطره هاي باران از سقف به كف محفظه مي ريزد. كف آبشار خانگي براساس سليقه ي شما ميتواند منظره اي شبيه كف رودخانه (سنگريزه) يا كف دريا (سرسبز و پوشيده از گياهان دريايي) داشته باشد. همچنين وجود يك كلبه ي با طرح چوب كه از طريق پل هايي به اطراف متصل شده است و نيز قايق هايي روي سطح آب ميتواند به زيبايي اين مجموعه بيفزايد. در ضمن شما قادر خواهيد بود در صورت تمايل و بر اساس سليقه ي خودتان داخل آبشار خانگي و طبقات آن، انواع ماهي هاي مورد علاقه ي خود را نگهداري كنيد. اين طرح با قابليت درگير ساختن همزمان حواس بينايي و شنوايي مي تواند اثرات مثبت روانشناختي بسزايي در ذهن و روان انسان بر جاي گذارد.
آبشارهاي خانگي جزيره با قابليت نگهداري ماهي و ريزش آب از سقف و ديواره ها و در چند طبقه، راهي جديد براي آوردن طبيعت به خانه شما مي باشد كه پس از ثبت در سازمان ثبت اختراعات كشور براي اولين بار در ايران، و فقط در تهران عرضه مي گردد.
شايان ذكر است كه اين آبشارها دست ساز بوده و به صورت سفارشي و محدود و در اندازه هاي مختلف ساخته مي شود، لذا اولويت تحويل با كساني مي باشد كه زودتر اقدام به سفارش نمايند. اما نهايتا ظرف مدت ده روز تا يك ماه درب منزل شما، با نصب و حمل رايگان تحويل مي گردد.
اندازه معمول اين آبشارها 150×70×165 مي باشد، و در صورت سفارشهايي با اين ابعاد، سريعتر به شما عزيزان تحويل داده خواهد شد.
تلفن تماس:
۰۹۱۹۳۰۶۷۹۰۰
(آقاي خورشيدي)
ادامه مطلب...
فرشته بیكار
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید كه پیش فرشته هاست
و به كارهای آنها نگاه می كند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند
و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند،
باز می كنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید شما چه كار می كنید؟
فرشته درحالی كه داشت نامه یی را باز می كرد گفت :
اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم
از خداوند را تحویل می گیریم. مرد كمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند
وآنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید شماها چه كار می كنید؟ یكی از فرشتگان
با عجله گفت اینجا بخش ارسال است،
ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیكارید؟
فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند
ولی فقط عده بسیار كمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد بسیار ساده،
فقط كافیست بگویند خدایا شکر.
ادامه مطلب...
داستان کوهنورد
کوهنوردی پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت
تنها از کوه بالا برود. شب بلندیهای کوه را تمامأ در بر گرفت
و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و دیده نمی شد.
ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت
چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می
کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل
چشمانش می دید. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظه ها، ترس
عظیمی سراپای وجودش را در بر گرفته بود. همه رویدادهای خوب و بد
زندگیش به یادش می آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک
است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان
آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب او را نگاه داشته بود.
در این لحظه های سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بکشد:
(...خدایا کمکم کن...)
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:
(از من چه می خواهی؟)
ــ ای خدا نجاتم بده
ــ واقعأ باور داری، که من می توانم تو را نجات بدهم؟
ــ البته که باور دارم.
ــ اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت هست پاره کن.
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...
روز بعد
گروه نجات می گویند که یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت... .
و شما ؟ چقدر به طناب دنیا وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید:
(هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دستان خود نگاه داشته است.
ادامه مطلب...
شیطان و رحمت خداوند
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد)
بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد
و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:
(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف
مسجد ادامه می دهند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست
می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند
و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند
که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن
شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید
و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را
تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم،
آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
ادامه مطلب...
رد پا
شبی، رویایی دیدم تو گویی با خداوندگار در ساحلی گام برمیدارم،
و ناگهان، دیدم آسمان هر لحظه، صحنه ای از زندگی ام را
در برابر دیدگانم به تصویر می كشد . شگفتا!
وقتی بیشتر دقت كردم دریافتم در برابر هر صحنه،
در آسمان دو ردپا بر تن خاك نقش بستنه است:
رد پایی متعلق به مرد خدا و ردپایی متعلق به خود خدا !
وقتی آخرین صحنه از برابر دیدگانم گذشت،
به عقب برگشتم و نیم نگاهی به رد پاها كردم. چه می دیدم؟
بر خود لرزیدم!
در یافتم در بسیاری اوقات ، تنها یك رد پا بر دل خاك مانده است
و باز وقتی بیشتر دقت كردم، دریافتم كه آن لحظات سخت ترین و
پردردترین لحظات من بوده است .
حس غریبی داشتم حسی شبیه بیچاره بودن، درد مند بودن.
بغض راه گلویم را بسته و اشك امانم نمی داد.
از خداوندگار پرسیدم : مگر تو نبودی كه می گفتی اگر یك بار
دل به سوی تو بگشایم، تو نیز همه راه با من خواهی آمد؟
اینك وقتی نیك مینگرم در اوج دردها وغمهایم تنها یك رد پا باقی است،
نمی دانم چرا زمانی كه لحظه به لحظه محتاج حضور تو بودم،
حضور نداشتی؟ عجبا که در درد و رنج رهایم كردی!
وشگفتا كه در بغض و اشك، شانهء تحمل دردهایم نبودی!
گفتم: دیگر رهایم كن كه به همراهی تو نیازی نیست!
من خودم بقیه راه را خواهم رفت.
خداوندگار پاسخم داد: گرامی فرزند عزیز!
هیچ می دانی از آنچه مرا دوست میداری،
دوست تر دارمت و افزون بر آنچه گرامی داری ام گرامی دارمت،
من آفریدمت و عاشقانه دوستت دارم! پس همیشه نیز همراه توام.
تو بر ردپاها نگریستی و وقتی تنها یك ردپا دیدی ،بر آشفتی!
هیچ می دانی كه آن رد پا، ردپای تو نبود؟
لحظاتی كه در درد و رنج بودی،تو راه نمی پیمودی،من راه می پیمودم!
تو در آغوش من بودی!
و این من بودم که تو گرامی فرزند را، راه می بردم.
ادامه مطلب...
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی
و صدای ناهموار وناموزونش خراشی بود بر صورت احساس.
با صدایش نه گلی می شکفت ونه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را.
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست
و نظام احسن عبارتی است که او را شامل نمی شود.
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خدا این لکهء سیاه را از هستی
می زدود.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست،
فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند، سیاه کوچکم بخوان. و کلاغ
هیچ نگفت.
خدا گفت : سیاه، چنان مرکب، که زیبایی را از آن می نویسند
و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی، جهان من چیزی کم
دارد،
خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان برای من. بخوان. این منم که دوستت دارم،
سیاهی ات را و خواندنت را ...
و کلاغ خواند.
این بار اما، عاشقانه ترین آوازش را
عاشقانه ترین آوازش را
عاشقانه ترین آوازش را.
ادامه مطلب...
ملکوت خداوند
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید.
من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد.
و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم.
آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
ادامه مطلب...
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد
و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نیست؛
تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.
به پدرت پشت کردی، به پیام و پیمانش نیز.
غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها.
پسر نوح گفت: اما آن که غرق میشود، خدا را خالصانه تر صدا می زند،
تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم،
در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دخترهابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید.
در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،
هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی،
ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند،
امنند و خدایی کجدار و مریض دارند
که به بادی ممکن است از دستشان برود.
من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز
می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش میکنم.
خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری،
گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:
شاید آنکه جسارت عصیان دارد،
شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد،
فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد وآنگاه گفت:
شاید، شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،
اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر.
مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن، به شاخه هایش.
پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه
کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور، باید از تاریکی عبور کرد.
گاهی برای رسیدن به خدا، باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست.
راه تو زیباتر است، راه تو ایمن تر، دخترهابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد
و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید:
آیا همسریش را سزاوار بودم؟!
ادامه مطلب...
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر چیزی نخوانی،
اگر سفر نکنی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی،
به آرامی آغاز به مردن میکنی...
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی...
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی...
به آرامی آغاز به مردن میكنی...
اگر هنگامیکه از شغلت، یا سرنوشت ات شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی
به آرامی آغاز به مردن میكنی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن.
ادامه مطلب...

عشق آسمانی
یک شبی مجنون نمازش را شکست
با وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلی شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق، دارم کرده ای
جام لیلی را به دستم داده ای
وندر این بازی، شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت: ای دیوانه، لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلی در دلت انداختم
صد قمار عشق، یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلی برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال، این لیلی که خوارت کرده بود
درس عشقش، بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلی، کشته در راهت کنم.
ادامه مطلب...
لینک باکس توکان
